به قلم :  پریسا   یکشنبه 29 مرداد 1391   04:51 ب.ظ  

       

 

      در نخستین شب ورود به سرزمین ماسگات ها کوروش خواب نگران کننده ای دید. او در خواب پسر ویشتاسپ (داریوش جوان) را دید که دو بال در شانه اوست که یک بال او بر آسیا و بال دیگر او بر اروپا سایه انداخته است . کوروش به این نتیجه رسید که شاهزاده جوان علیه او توطئه می کند و به ویشتاسپ دستور داد به پارس بازگردد و داریوش را برای بازپرسی نزد او بیاورد.پدر داریوش پیش از رفتن با نهایت ادب اظهار داشت :شهریارا به حق خداوند سوگند که هیچ پارسی زنده ای برضد تو قــیام نخواهد کرد و اگر چنین اندیشه کند کاش مرده باد.چگونه این کار امکان وقوع دارد تو اهالی پارس را که در قید بندگی بودند آزاد ساختی ایشان را از ذلت وفرمانبرداری به عزت فرمانروایی ترقی دادی با وجود این اگر در خواب دیده باشی که فرزند من بر ضد تو خیال خیانت دارد من او را تقدیم پیشگاهت خواهم کرد تا آنچه فرمان همایونی باشد درباره او اجرا شود.آنگاه کوروش بر نگرانی مهم تر خود که مسئله غلبه بر ماسگات ها بود بازگشت. 

بقیه در ادامه مطلب...  

 

او پس از سه روز حرکت در خاک دشمن باز به توصیه کرزوس بر آن شد که دامی برای تومیریس بگسترد.او بساط ضیافت بزرگی را بر پا داشت که در آن مقادیر زیادی خوراک و نوشیدنی برای تعداد کمی از افراد تهیه شده بود و خود با لشگریان در فاصله کمی استقرار یافت و ماسگات ها در دام افتادند و به قتل عام چندین ایرانی حاضر در ضیافت پرداختند و تمام شب را به خیال پیروزی قطعی بر کوروش ، به فرماندهی اسپارگاپیس (پسر ملکه تومیرس ) به خوردن و نوشیدن پرداختند.اما چند ساعت بعد در سپیده دم سپاهیان شاه بزرگ به آن محل بازگشتند ، ماسگات ها را کشتند و فرمانده نگون بخت آنها را اسیر کردند . ملکه تومیرس که از این شکست به خصوص اسارت فرزندخود خشمگین شده بود به شاه پیشنهاد عقب نشینی شرافتمندانه کرد .اما نمی توانست نقش شراب را نکوهش نکند و به این ترتیب به همان عقیده ای رسید که کوروش بارها در مقابل سپاه دشمن به آن رسیده بود.کوروش که فقط آب می نوشید، امروز ناچار بود تحقیر ملکه کوچ نشینی را تحمل کند که اکنون همان روحیه ای را داشت که در گذشته شاه جوان انشان داشت.((ای کوروش تشنه به خون به آنچه روی داده مغرور نشو اگر توانسته ای به کمک شراب که خودت را نیز دیوانه می کند وبه برکت چنین زهری نه با پیکار در میدان نبرد برپسر من پیروز شوی.اکنون به تو اندرز می دهم  و گفتار مرا خوب بشنو :پسر مر به من باز پس ده و به کشورت بازگرد.))، کوروش به اهمیت هشدار ملکه توجهی نکرد و آماده نبرد شد.در همان هنگام اسپارگاپیس که از مستی خارج شده وبه وضع خود پی برده بود از شاه بزرگ خواست او را آزاد کند و غل و زنجیر از دست پایش بردارد.کوروش بنا به روحیه بخشنده و بزرگوارش این در خواست را پذیرفت .اما فرزند ملکه تومیرس به محض آزاد شدن دست هایش و این امر باعث اندوه کوروش و خشم ملکه تومیرس شد.آنگاه نبردی چنان درگرفت که سابقه نداشت و به گفته هرودوت ، هیچگاه در تاریخ باستان نبردی به این شدت و خشونت و با این همه خونریزی دیده نشده است .نخست دو سپاه از هم فاصله گرفتند و باران تیر از هر سو باریدن گرفت .وقتی تیردان ها به کلی خالی شد،دو طرف گلاویز شدند وجنگ تن به تنی آغاز شد چنان گویی دو طرف می پنداشتند نبرد آنها سر نوشت جهان را تعیین خواهد کرد.تا مدتی نتیجه نبرد معلوم نبود.پیوسته زنده ها جانشین کشته ها می شدند و از کشته پشته می ساختند.با این حال زمانی فرا رسید که سرنوشت کار خود را کرد.در صفوف ایرانیان از دلاوران کاسته شد.خود کوروش خسته و فرسوده شده بود...

ماسگات های تومیرس شادمان از اینکه در آستانه غلبه بر ارباب جهان هستند بر شدت حملات خو افزودند آنها هم از استقلال خود دفاع می کردند و هم می خواستند شرف ملکه خود را که به اوتوهین شده بود نجات دهند و انتقا م خون شاهزاده و رفقایش را بگیرند. رفته رفته پارسیان و متحدان ایشان را بازنده تر و شکست خورده تر می یافتند.آخرین حملات بیش از پیش مرگبار بود.افراد اندکی هنوز سر پا بودند .بعد ناگهان خاموشی بر همه جا چیره شد و پیکار متوقف گردید .ایرانیان شکست خورده بودند ودر میدان جنگ سنگی به سوی کوروش پرتاب شده بو که باعث مرگش مرگش شده بود.وقتی شب فرارسید کمبوجیه به جستجوی جسد پدر آمد فقط چند تن از افراد گارد سلطنتی با او بودند.در مقابل ماسگات ها پیروزی خود را جشن گرفتند و تومیرس تهدید کرد که ((اگر جسد کوروش را بیابد آنرا غرق خون خواهد کرد...))در شب سیاه، سپاه کوچک کسانی که در گذشته جهان را  فتح کرده بودند،در حالی که به چند ده تن کاهش یافته بود،به رهبری کمبوجیه از جیحون گذشت .مردانی که در گذشته هرگز مزه شکست را نچشیده بودند ، پیکر کوروش شاه جهان را حمل می کردند، پیکر کسی که حقیقت قدرت را کشف کرده بود ،کسی که فهمیده بود اربابان سرنوشت انسان فقط از انگیزه ها یا حسن نیت خود پیروی نمی کنند بلکه لازم است به آزاد سازی اقوام و ملل هستند و اگر شاه بر فراز انسان ها قرار دارد برای آن است که نگرانی آنها را از ناشناخته  ها تسکین دهد و رفاه آزادی برای آنها فراهم آورد.اینکه کوروش در میدان نبرد کشته شد، در این لحظه فوق العاده بدون دوست و در میان حلقه دشمن چیزی شگفت و دور از انتظار نبود.سرانجام هر کسی مرگ است ...شکست گرچه سخت بود،اهمیت چندانی نداشت .امپراطوری همچنان به حیات خود ادامه می داد.البته در مورد مرگ او روایت های متعددی آمده است اما آنچه مشخص است اینکه کوروش بنا به عادت همیشگی در جنگ ها میان سربازان خویش بوده،چرا که باور داشت نباید سرباز جان برکف نهد وبجنگد و افتخار پیروزی نصیب شاهی شود که دور از میدان جنگ آسوده مانده است.




طبقه بندی: کوروش بزرگ،
برچسب ها: کوروش بزرگ، ملکه تومیرس، کرزوس، اسپارگاپیس، ویشتاسپ، داریوش،
نظرات